شرح این قصه ی بی پایان

 بهمن 1390 سرکار بودم که همسرم زنگ زد که من مرخصی گرفتم میام دنبالت باهم بریم یه جایی.

گفتم کجا ؟ گفت بهزیستی .

  • چه طور یه دفعه ؟

  • خوب دیگه وقتشه ؟

رفتیم و درخواستمون رو پر کردیم گفتیم خونمون تو یه شهر دیگه ای هستش و به محض تکمیل شدنش نقل مکان می کنیم ، مشکلی نیست گفتن نه .

درخواستمون رو دادیم و نامه ی دادگاه و پزشکی قانونی و ... رو هم خودشون بهمون دادن . دادگاه های تهران کلی زمان می بره تا وقت بدن ولی گواهی پزشکی و ... رو آماده می کردیم که خونمون آماده شد و نقل مکان کردیم .

از بهزیستی زنگ زده بودن نتیجه ی کارهای دادگاهمون رو بپرسن که فهمیدن از شهر تهران رفتیم . گفت پروندتون اینجا بسته می شه و دوباره باید از شهر جدید اقدام کنید .

و بهمن 91 ما دوباره از شهر جدیدمون اقدام کردیم . غافل از اینکه شهر جدید هم زیر مجموعه ی استان تهرانه  و شعبه ی تهرانمون برای راحتی کار خودش پروندمون رو مسدود کرده و الا باید پرونده رو به شعبه ی جدید انتقال می داد .

روز سوم بود . اولین روز رفته بودیم برای پر کردن فرم درخواست فرزند خواندگی روز دوم رفتم نامه گرفتم برای نوبت مشاوره و روز سوم رفتیم برای مشاوره . از روز اول تا روز سوم حدود 5۰ روز طول کشید چون خورده بود به ایام عید و تو این فاصله دو تایی با همسرم اینقدر با هم مصاحبه کرده بودیم که همه ی سئوال ها و جواب های خانم روان شناس رو حفظ بودیم .

اصلا کار سختی نبود راجع به این یازده سالی که بچه دار نمی شدیم و روند درمان و نظر خودمون و خانوادمون حرف زدیم .

مصاحبه یا همون مشاوره یک و نیم ساعت طول کشید و از حالت حرف های خانم ... فهمیدیم نظرش مثبته ولی گفت برای گرفتن نتیجه سه روز بعد تماس بگیریم . باوجودی که نتیجه رو می دونستیم و ممنون خدا بودیم تا این سه روز سپری بشه کلی استرس گرفته بودیم . بازهم خدا رو شکر چون قبل از مشاوره به ما گفته بودن ممکنه جواب مشاوره تا حدود یه ماه بعد بیاد اما خوشبختانه این یه ماه تبدیل شد به سه روز . حالا باید بریم دنبال مراحل بعدی سخته ولی امیدوار بودم زود به نتیجه برسیم..

بعد از اینکه جواب رو تلفنی گرفتم گفتند باید برای گرفتن نامه بری پیش خانم ... در بهزیستی . خانم ... هم گفت جواب رو از طریق شبکه می فرسته برای یه خانم دیگه و هفته ی بعد باید باقی مراحل رو از ایشون پی گیری کنی . بعد یک هفته هم این خانم آخریه اعلام کرد جواب به دستش رسیده و قبل از اینکه برای بازدید منزل تشریف بیاورند ما باید بریم یه نامه از دادگاه براشون ببریم .

پرسیدم چه نامه ای ؟

گفت به دادگاه بری بگی برای فرزندخوندگی نامه می خوام خودشون می دونند .

فرداش یعنی 1/2/92 همسرم مرخصی گرفت و دو تایی روونه ی دادگاه شدیم و این آغاز دوباره ای بود برای این کار .

بگذریم که آقای همسر از 8 صبح تا 11 کف کفشش در اومد تا پله ها رو بالا وپایین بره و تشکیل پرونده بده وقتی برگشت تو ماشین و گفت برای یه ماه دیگه وقت دادگاه دادن ، تعجب نکردم فقط غصم شد که دوباره یه ماه انتظار شروع شد .

اما بعد آقای همسر خندید و گفت قاضی خوش انصاف و خوش اخلاقی بود و گفت ۱۰ دقیقه ی دیگه با همسرت بیا.

خیلی ذوق کردم بعد ۱۰ دقیقه رفتیم پشت در اتاق قاضی تو صف و خیلی سریع کارمون رو راه انداخت و مسئول دفترش چند تا نامه داد برای کلانتری و تشخیص هویت وپزشکی قانونی .

فرداش صبح زود زدیم بیرون برای انجام دوباره ی کارهای پزشکی قانونی؛ آزمایش الکل و اعتیاد و اچ آی وی و ... کلا هزینه ی آزمایش های پزشک قانونی تو این روز ۲۳۰ هزار تومان شد .

برای تحقیقات محلی هم قرارشد محل رو ببریم کلانتری به جای اینکه کلانتری بیاد تو محل تحقیق .

بعد از  پزشکی قانونی تو مسیرمون پر از سیسمونی فروشی بود . دلتون نخواد رفتیم برای کودک آیندمون تخت و کمد قیمت کردیم و کلی سلیقه براش به خرج دادیم .

البته باید بگم دو تایی کلی هم خندیدیم . آخه بقیه با ظاهری می اومدن برای دیدن سیسمونی که تابلو بود نی نی شون تو راهه ولی ما برای همه جای سوال بودیم . لابد پیش خودشون فکر می کردن همین  الان جواب مثبت بارداریمو از آزمایشگاه گرفتم ، یا اینکه از اون آدم خسیس هایی هستم که اول سیسمونی قیمت می کنم بعد اگر صرف داشت بچه دار می شم .

ولی ما امیدمون بیشتر از مامان های متقاضی بچه ی  ۵ - ۶ ماهه بود . آخه ما بچه ی ۱ تا ۳   سال تقاضا کرده بودیم و می گن کارهای بچه های بزرگتر سریع ترپیش میره چون متقاضی کمتری دارن

راستش من عاشق بچه ی نوزادم ولی اگه قراره با کسی که از همه ی جونم بیشتر دوسش دارم صادق باشم لزومی نداره به نوزاد بودنش پافشاری کنم .تازه فکر می کنم  نیازهای احساسی یه بچه ی بزرگتر رو راحت تر می تونم برآورده کنم .

 بعد از این همه سال هم حتی اگه خودم بچه دار بشم همه با تعجب می گن خیلی اهل اینور اون ور رفتن نبود احتمالا بچه ی خودش نیست و به بارداری تظاهر می کرده .

از اون طرف تو محیط های کوچک تر قبول فرزند خونده برای اطرافیان خیلی سخته پس بهتره فرصت داشتن یه نوزاد رو بگذاریم برای دوستانی که حداقل می خواهند کودکشون کودکی آرامی داشته باشه . خانواده های ما هیچ مشکلی با فرزند خونده داشتنمون ندارن و از این مسأله خیلی هم استقبال کردن و به همین دلایل بود که از همون ابتدا با آقای همسر تصمیم گرفتیم یه کودک ۱ تا ۳ ساله رو به فرزندی قبول کنیم تا هم فرصت های تربیتی رو از دست نداده باشیم هم هرچه زود تر دوستان دیگر هم لذت داشتن فرزند رو تجربه کنن .

۳ روز بعد از دادن آزمایش ها همسایه ها رو بردیم کلانتری تا شهادت بدن ما آدم های بدی نیستیم . خدا خیرشون بده همسایه های خوبی داریم . البته ناچار همه ی ماجرا رو هم براشون تعریف کردیم و اون ها هم تشویقمون کردن . عصر همون روز رفتیم از پزشک گواهی گرفتیم که ما به این راحتی ها بچه دار نمی شیم .

دو روز بعد رفتیم انگشت نگاری برای دریافت گواهی عدم سوء پیشینه و از اینجا انتظارمون شروع شد .

حالا باید منتظر می موندیم تا یکی یکی جواب آزمایش و ... آماده بشه و همه رو جمع کنیم ببریم دادگاه بالاخره بعد از ۱۵ روز همه ی نامه ها جمع شد و رفتیم پزشکی قانونی برای انجام معاینات .

.

خیلی روز خوبی بود جبران اون همه ترس و دلهره ی ۱۵ روز قبل رو کرد . اون ۱۵ روز با وجودی که هر دوی ما خیلی اهل رعایت نظم و قانون و بهداشت و ... هستیم و شاید از نگاه بعضی ها یه کم دقت زیادی تو این مسایل داریم ولی همش فکر می کردیم :

اگه اشتباهی برامون سوء پیشینه بنویسن چی می شه ؟

اگه ایدز و هپاتیت داشته باشیم چی ؟

اگه تو معاینات مثل همسایمون بگن شما احساس مادری ندارید چی ؟

خلاصه یه اگه های عجیب و غریبی به ذهنمون می اومد که بهانه ای شده بود برای ترس و دلهره و گاهی هم چند قطره آبغوره .

ولی بالاخره از شر این انتظار راحت شدیم و جواب همه چی عالی بود و البته به لطف خدای منان

روز موعود فرا رسید جواب همه ی آزمایش ها رو با هم جمع کردیم و بردیم پزشکی قانونی . ناشتا رفتیم که اگه لازم شد آزماشی بدیم و ... مشکلی نباشه . کار پزشک قانونی 1 ساعت طول کشید . شال و کلاه کردیم و رفتیم دادگاه شهرمون . 1 ساعتی هم اونجا معطل شدیم ولی تونستیم ثانیه های آخر نامه ی قاضی رو تحویل بهزیستی بدیم و برای صبح روز بعد قرار بازدید منزل رو بذاریم .
باورمون نمی شد که به لطف خدا تونستیم این همه کار رو تو دو تا شهر ظرف یک روز انجام بدیم ولی الحمدالله شد. خیلی کار سختی نبود ؛ هرچند فکر می کنم همه به درخواست ما به چشم درخواست یه انجام یه کار خیر نگاه می کردن و به همین دلیل خیلی برخورد خوبی داشتند و کارمون رو هم راحت راه انداختند . آنقدر راحت که تونستیم همون روز خودمون رو برسونیم دادگاه و حکم فرزند خوندگی رو از قاضی بگیریم و تحویل بهزیستی بدیم و برای صبح روز بعدش قرار بازدید منزل رو بذاریم

نمی دونستیم باید دعا کنیم فرشته ی کوچکمون زود تر به ما برسه یا اینکه دعا کنیم هیچ وقت نیاد !

کاش می دونستید چقدر سخته  این  انتظار و یک بام و دو هوا بودن

از یه طرف بعد بیش از یازده سال انتظار دلمون می خواست زودتر کوچولومون بیاد و از یه طرف ندیده اینقدر دوستش داشتیم که دلمون نمی اومد آغوش پر مهر مادرش رو از دست بده .

راستش همین فکرها بود که باعث شد با همسرم تصمیم بگیریم که درخواست فرشته ی یک تا سه ساله بدیم .

اون روز که برای بازدید منزلمون تشریف آورده بودند وقتی نظرمون رو گفتیم . اون خانوم محترم و دوست داشتنی توصیه کرد از این درخواست صرف نظر کنیم چون کار دشوارتریه .

بازدید از منزل بر خلاف انتظارمون کار راحتی بود  . ما که ر.ز قبلش تا ساعت ۳ و  ۴  بعد از ظهر بین دادگاه و بهزیستی و پزشکی قانونی و بین تهران و یکی دو تا شهر دیگه در رفت و  آمد بودیم و قتی رسیده بودیم خونه تا ساعت ۲ نیمه شب با وسواس تمام در حال سر و سامون دادن به چیدمان منزل بودیم . ساعت ۱۱ شب تازه به سرم زد برای پذیرایی از کارشناس بهزیستی خودم کیک بپزم .

 

خلاصه با اون همه خستگی سرمون رو رو بالش نذاشته برای نماز صبح بیدار شدیم و بعدش هم دوباره من یه دستی به سر و روی خونه کشیدم . بعد هم رفتیم بهزیستی دنبال خانم ....

خیلی خانم ماهی بود یکی دو ساعتی با هم در منزل و توی مسیر گپ زدیم . قرار شد تو اولین فرصت نامه و پروندم رو بگیرم ببرم  بهزیستی شهر ... بعد از رسوندن ایشون به بهزیستی هم یه سر رفتم نمایشگاه کتاب و 40 -50 جلد کتاب برای فرزند دلبندم خریدم .

دوشنبه بازدید منزلمون انجام شد و جمعه عروسی خواهر همسرم بود . بعد این همه ماجرا تازه باید می رفتم پارچه می خریدم که برای خودم لباس بدوزم . اینقدر تو کارام به هم پیچیده بودم که نفهمیدم چه جوری سه شنبه ی بعد رسید .

البته یه نفهمیدم می گم یه نفهمیدم بشنوید ؛ وسط شلوغی های مجلس عروسی هم دنبال یه فرصت خالی می گشتم  برای دنبال کردن کارهام .

از روز پاتختی هم یه ویروس عجیب غریب اومد سراغم و یه مریضی حسابی گرفتم که تا یه ماه بعد هنوز کاملا خوب نشده بودم . علائم یه آنفلونزای شدید رو با مسمومیت شدید غذایی و یه بیماری قلبی بذاری رو هم هنوز بعضی از عوارض او ن ویروس رو نشمردی . خلاصه اینکه مرگ جلوی چشمام دودو می زد و من هم تو جاده و خیابون دنبال تکمیل پرونده و انجام کارهام .

ترجیح می دادیم این اتفاق زودتر بیفته چون هم نگران راه محرمیتش بودیم  هم نمی خواستیم دعا کنیم بچه ای از خانواده ی حقیقی اش دور بشه فقط به این جهت که ما منتظرش هستیم

اول تعجب کردن که چرا شما رو چرا فرستادن دادگاه و پزشکی قانونی و اینجوری یه ماه نوبتتون عقب افتاده بعد هم بهم گفتن برای سال ۹۳ می ری تو نوبت . وا رفتم  

گفتم به خاطر راه های محرمیت خیلی عجله داریم .

گفتند چرا زودتر اقدام نکردید .

گفتم سال ۹۰ اقدام کردیم ولی بین کار شهر محل سکونتمون تغییر کرد تهران هم به ما گفتن اینجا پروندتون مسدود می شه و باید از شهر جدید اقدام کنید . ما هم تا توی شهر جدید جا افتادیم از اونجا اقدام کردیم .

گفتن باید پروندتون رو انتقال می دادن نه اینکه مسدود می کردن. اگر بری از تهران پروندت رو بیاری  بر اساس تاریخ اقدامتون نوبتتون یه کم جلو می افته

بدو رفتم تهران

هرچی خواهش و تمنا حتی اجازه ندادن با گوشی موبایلم از فرم درخواستمون یه عکس بگیرم . یکی شون مشکلی نداشت ولی اون یکی می گفت این ها اسناد دولتیه !

خلاصه دست از پا دراز تر از از بهزیستی تهران زدم بیرون . تو پله های مترو از شدت مریضی و درد  بی اختیار اشکم جاری بود . حالا غصه ی یک سال انتظار  و استرس ماجرای محرمیت بمونه .

ساعت ۳ یا ۴ بعد از ظهر رسیدم خونه . شانسم اون روز نه مادرم و نه مادر همسر هیچکدوم تهران نبودن که با اون حال زارم مجبور نشم تا خونه برم .

صبح روز بعد تلفنی به بهزیستی  شهر ... ماجرا رو گفتم و البته این نکته که اصل گواهی پزشکی و اصل  و کپی چند تا از نامه های بهزیستی سال ۹۰ رو  خودم دارم  . خدا خیرشون بده . گفتن همون ها رو برامون بیار ببینیم شاید به کار بیاد .باید بگم این اداره هم که کارهامون رو به این روونی انجام می داد یه شعبه ی دیگری از بهزیستی شهر تهران بود که شهر محل سکونتمون زیر مجموعه ی این شعبه هستش.

سریع حاضر شدم و هرچی داشتیم با خودم بردم . اون ها هم ازبین نامه ها چند تا رو سوا کردن و گفتن این ها خوبه و اینجوری برای  همین امسال می ری تو نوبت .

قرار شد ماهی یه بار زنگ بزنم و جویای نوبت شورای فرزند خوندگی بشم و خلاصه انتظار واقعی از ۲۵ / ۲ / ۹۲ آغاز شد .

۶ خرداد موبایلم زنگ خورد . بهزیستی بود . ۱۰ روز گذشته بود . نمی دونید با چه حالی تلفن رو جواب دادم . می خواستن ببینن اگه  نظرمون عوض شده و فرزند پسر می خواهیم نوبت شورامون رو جلو بیاندازن  ولی ما برای پسر راه محرمیت نداشتیم .

و این انتظار رو یایی ظاهرا باید حالا حالا ها ادامه داشته باشه تا اینجا جریان فرزند خوندگی رو  فعلا فقط خانواده ی من می دونستن .

البته مادر همسرم خودش چند مدل فرزند خونده بهمون پیشنهاد داد که یه کی از اون ها خیلی  جالب بود . تشکیل پرونده توی یکی از شعبه های تهران و پرداخت 5 میلیون تومان پول برای اینکه تو نوبت نمونیم .
البته این رو هم بگم که  مورد آخری رو یکی از دوستای خودم پیدا کرده بود و از طریق مادر همسرم بهم خبر داده بود . با این وصف خیالم  راحت بود که اون ها با موضوع فرزند خوندگی مشکلی ندارند و در اقوام نزدیک همسرم  ۲ تا فرزند خونده هست و ۲ تا کودک که در حقیقت فقط فرزند مادرشون هستند پس قاعدتا مشکلی با این موضوع نداشتن .

اما به خوانواده ی همسرم هنوز نگفته بودیم چون فکر می کردیم اگر بهشون این خبر رو بدیم مثل بمب تو فامیل منفجر می شه و نمیخواستیم موج کار نشده زندگیمون رو بلرزونه .

فکر می کردیم اگه بدونن دائم می خوان بپرسن چی شد ما هم که خبری از تاریخ بچه دار شدنمون نداریم . به همین جهت تصمیم گرفتیم تا لحظه های اخر باقیمونده به شورا موضوع را باهاشون درمیون نذاریم .

جاتون خالی یه جمعه افطار دعوت بودیم . اونجا برادر همسرم ازش پرسیده بود چرا دنبال درمان نمی رید یا به بهزیستی مراجعه نمی کنید . اگه کاری داشتید منم هستم .

خیلی جالبه ما به روی خودمون نمی یاریم ولی دیگران خود جوش این موضوع رو به ما پیشنهاد می دن  یا اینکه مثل خواهرم خواب می بینن .

اولین روزی که به بهزیستی مراجعه کردیم دو سه ساعت بعد مادرم  از همه جا بی خبر زنگ  زد که چه خبر ؟ خواهرت خواب دیده از بهزیستی ۳ تا دختر آوردی

منم به روی خودم نیاوردم و گفتم چه جالب . چطور یه همچین خوابی دیده ؟

می خواستیم به یه جایی برسیم بعد بگیم . بعد از مشاوره مستقیم رفتیم خونه ی مامانم و ماجرا رو براشون تعریف کردیم  .

اول یه کم تعجب کردن . ولی چون بعد یازده سال از ازدواجمون هنوز نوه دار نشده بودن استقبال کردن .

بهشون گفتم فعلا نمی خوام فامیل بدونن  : فقط مامان بابا و  آبجی ها

گفتم : هیچ وقت دلم نمی خواد کسی بدونه این بچه از کجا و جه طور وارد زندگیمون شده . بعدها اگر کسی چیزی پرسید بگید خودشون می دونن و بس . می خواهم اولین کسی که ماجرا رو براش تعریف میکنه خودم باشم .

گفتم : می خوام چند ماه اول با خودم نبرمش سرکار پس اگه اینقدر بزرگ بود که چیزی می فهمید و از شما سوال کرد بگید این راز تو  و مامانت است و باید از مامان بپرسی .

اما مامانم یه جوابی بهم داد که تا آخر عمر فراموشش نمی کنم .

گفت : حالا که تصمیمتون رو گرفتید باید خودتون هم یادتون بره این بچه از کجا اومده . اول باید خودتون باور کنید که این بچه ی شماس .

پدرم هم گفت : همه ی بچه ها رو خدا به پدر و مادرشون می ده و این بچه رو هم خدا به شما می ده  پس هیچ تفاوتی با بچه ها دیگه نداره .

بهتر از این نمی شد . همون روز اول رفتن تو فکر سیسمونی . ولی خوب تا سن و سالش مشخص نشه نمی شه د خیلی خریدی کرد . تخت و کمد رو هم نخریدیم که همه از ابتدا در جریان قرار نگیرن .

قرار بود شورامون تو شهریور باشه .  قرار شد یواش یواش لوازمش رو کامل کنیم بمونه رخت و لباسش .

رفتم یه سری خورده ریزهاش رو گرفتم . کم کم باید به مادر همسرم هم می گفتیم .

نمی خواستم  اسمی از بهزیستی ببرم . اصلا قرار نیست بگیم از کدوم شهر و چطور .

فقط قراربود بگیم : خبر امد خبری در راه است .

قراره فقط بگیم : خانواده ی دو نفریمون داره سه نفری می شه . چطور ؟ این یه رازه . یه گنجینه ی اختصاصی برا ما و فرشته ی کوچولومون .

اگه به مامان این ها گفتم  برای این بود که اگر یه روزی برای ما یه اتفاقی افتاد کسانی باشن که به دخترم بگن از کجا اومده و  دخترم  کسانی رو داشته باشه که راجع به گذشته اش از اون ها بپرسه و با هاشون درد دل کنه  و الا جزئیات این ماجرا حقیقتا یه گنجینه ی شخصیه که مال دخترمه . راستش انگار این روزهای آخری دلم می خواست بیشتر زنگ بزنم بهزیستی خدا هم بهانه اش رو جور می کرد  .

این بار زنگ زدم بپرسم کی به خانواده ی همسری بگیم راستش به جای ماهی یک بار هر یک هفته ، ده روز زنگ می زدم ؛

قرار بود موضوع رو قبل از شورا بهشون بگیم که تماس قبلی یکم ما رو مردد کرد .

مادر همسری با یکی از نزدیکانش توی یه ساختمون زندگی می کنه . همسری نوه ی اول پسریه همونجور که من نوه ی اول دختریم .

این موضوع به علاوه ی یه چیزای دیگه  باعث این می شه که  ما یه جورایی بین فامیل تو چشم باشیم .

بچه ی بزرگ باشی بعد فوت پدرت دوماد بشی  یه مامان سرشار از هیجان و احساس داشته باشی و بعد یازده سال صاحب فرزند بشی .

معلومه خبرش باید مثل بمب تو فامیل منفجر بشه .

این وسط من بیچاره . نمی دونید (شاید هم خودتون کشیده باشید ) همین یکی دوسال اخیر انتظار چه بلایی سرم آورده حالا بهش اضافه کنید سوالایی که قوم همسری بپرسن و من خودم هنوز جوابش رو نمی دونم .

کی ؟ از کجا ؟ چه طور ؟

همینا باعث شد وقتی بهمون گفتن ممکنه بعد از شورا حتی تحویل نی نی تا ۹ ماه طول بکشه برای گفتن موضوع به خانواده ی همسری قبل از شورا دو دل بشیم .  همسری خیلی راضی نبود موضوع را به این زودی بهشون بگیم .

از طرفی به شورا نزدیک می شدیم .

این شد که زنگ زدم بهزیستی و با خانم ... صحبت کردم .

گفت یه هفته قبل از شورا بهتون زنگ می زنیم ولی روزی که برای شورا می آیید باید حتما موضوع رو به خانواده هاتون گفته باشید و الا ممکنه نتیجه ی شورا منفی بشه .

حالا من موندم و یه پروژه ی عظیم : گفتن ماجرا به مادر همسری اونم به شرطی که فامیلا نفهمن .

به نظر شما می شه ؟

خانم ... پیشنهاد داد یه زمانی که تنهاست ما موضوع رو بهش بگیم تا تو تنهایی هیجاناتش فروکش کنه .

اما پروژه ی بعدی یکم سخت تره آخه همسر خواهر شوهر و برادر شوهر هم هر دو فامیلن . وقتی داشتم این ماجرا ها رو تو وبم می نوشتم یهو به سرم زد یواشکی از همسری برم تلفنی به مادر شوهرم موضوع رو بگم .

طی عملیات یواشکونه بدون اینکه همسری بفهمه و استرسم دو چندان بشه زنگ زدم به مادر همسری و ماجرا رو گفتم .

گفتم ما اقدام کردیم و بهمون گفتن باید به خانواده هاتون بگید ببینید نظرشون چیه ؟

مادر همسری هم طبق پیش بینی های قبلی کلی ذوق کرد و گفت : صد در صد مثبت . صد در صد مثبت

   

 

راحت شدم داشتم از استرس می مردم بهش گفتم نتیجه دو سه ماه دیگه مشخص می شه و چون ممکنه نشه نمی خواهیم فعلا کسی بدونه جز مامان ها بابام و  برادر و خواهرا .

خوشبختانه تونست احساستش رو فعلا کنترل کنه . برادر همسری هم خونشون بود فکر کنم تو یه فرصت مناسب موضوع رو بهشون بگه .

داشتم خفه می شدم . آخه من اصلا در پنهان کاری آدم ماهری نیستم .

البته بابام همیشه بهم میگه اگه حرفی رو فقط خودت می دونی ۱ نفر می دونه اگه به یکی دیگه گفتی ۱ قبلی رو با ۱ جدید جمع نزن بلکه بذار کنار هم اون وقت می بینی ۱۱ نفر می دونن همین جور حرفت رو به هر فرد جدیدی زدی یه ۱ بذار کنارش اونوقت ببین رازت رو چند نفر می دونن ؟

حالا اگه گفتین راز ما رو چند نفر می دونن ؟

۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱

من که نمی تونم عدد بالا رو بخونم .ولی راحت شدم یه هفته بود از استرس دائم سردرد داشتم خدا خیرش بده خانم ... رو . بهم گفت فوقش مادر همسری به همه می گه و شما هم یه آتو از مادرشوهرت داری .

حالا من و همسری موندیم و باز ماجرای انتظار . البته این رو هم بگم مادر همسری تا روزهای آخر این راز رو پیش خودش نگه داشت و با اجازه ی خودمون به خواهر شوهر و برادشوهرم هم گفت . ایول به مادر شوهرهای فهمیده که می تونن یه دنیا احساساتشون رو کنترل کنن .

شورا به جهت کارهای اداری شرکت کنندگانش کمی با تاخیر در روز 9 مهر 92 برگزار شد . بازرس استان هم تو شورامون بود و ما که چند روز قبل از شورا سیسمونی رو چیده بودیم ( با اعتماد به نفس زیادی بالا و قبل از گرفتن جواب شورا ) عکس های سیسمونی دخترم هم بردیم ما تو نوبت شورا زوج سوم بودیم ولی اونقدر حول بودیم که ساعت 7 صبح بهزیستی بودیم درحالی که نوبتمون ساعت ده بود رفتیم یه کله پاچه زدیم تا یه کم وقت گذرونده باشیم و تو شورا هم فشارمون نیافته با این وجود وقتی رفتیم پشت اتاق جلسات که تازه زوج اول وارد اتاق شده بودن . بالاخره نوبت ماهم رسید کلی سوال و ... که به خیر گذشت و معلوم بود که نظرشون مثبته با این حال نظر شورا رو تلفنی هم پرسیدیم و بهمون گفتن به طور تقریبی یک هفته و حداکثر سه ماه در انتظار خواهید بود .

از اینجا به بعد کار سخت تر شد . انتظار لحظات آخرش خیلی سخت تره ولی ما فکر نمی کردیم اینها لحظات آخر نباشه .

 خانم ... زنگ زد وقتی اسمش رو دیدم فکر کردم فرشتمون پیدا شده اما ... یه تاریخ با یه آدرس.... اون روز یاد شعر اخوان ثالث افتادم : " خوان هشتم را من روایت می کنم اکنون."

-دوهفته ی دیگه کلاس فرزند خوندگی دارید بعد از صدور مدرکش می رید تو نوبت معرفی نی نی .

نمی دونم شاعری راجع به خوان نهم چیزی سروده؟!

وقتی رفتیم کلاس دیدم یه زوجی تو کلاس هستن که شوراشون اردیبهشت بوده و هنوز نی نی نگرفتن دلم هری ریخت ولی به خودمون دلداری دادیم که این ها با وجود سن بالای چهل سال نوزاد دختر می خوان و بهزیستی هم با نوزاد بودن برای این سن کاملا  مخالفه پس به خاطر همین اینقدر انتظارشون طولانی شده ما که هم سنمون کمتره هم نوزاد نمی خواهیم . یه صبح تاظهر کلاس روان شناسی با هزینه ی 48 هزارتومنی و خرید چند تا کتاب سپری شد.

 تنها نگرانیمون یه چیزبود اینکه داشتیم دعا میکردیم که زودتر به فرشته مون برسیم و از طرفی اصلا دلمون نمی اومد با دعای ما یه کودک از دامن مادرش جدا بشه .
برای همین هم درخواست کودک یک تا سه سال داده بودیم چون شنیده بودیم کسی این کودکان رو به راحتی نمی پذیره و بعد از دو سالگی کودکان بی سرپرست شانس فرزند خونده بودن رو از دست دادن
.
من و همسرم هر دو قبل از ازدواج هم به داشتن فرزند خونده فکر کرده بودیم و از همون سال اول ازدواج وقتی فهمیدیم که احتمالا بچه دار نمی شیم پیگیر این موضوع بودیم
.
اگر گذاشتیم بعد از 9 سال کارهای رسمی اش رو شروع کردیم نه به خاطر امیدمون به بچه دار شدن بود و نه تنبلی و ... فقط داشتیم خونه می خریدیم . ماشین عوض می کردیم و وضعیت اقتصادیمون رو روبراه می کردیم که تو مراحل دادگاه و شورا به بن بست نخوریم و به محض نوشتن قرارداد اولیه ی خونمون رفتیم و درخواستمون رو دادیم
.
نمی دونم خودتون تا به حال چنین انتظاری رو تجربه کردین ؟ داشت می شد 12 سال

/ 13 نظر / 244 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان سوین

شمیم عزیزم سلام .از قلم زیبات کلی استفاده کردم واز حس قشنگت کلی لذت بردم .چقدر مادر شدن برازنده توست.منم منتظر زنگ بهزیستی هستم .شورا رفتیم اما هنوز خبری نیست.نمیخوام از منتظر بودنم بگم چون نمیخوام یاد روزای انتظار بندازمت .میخوام ازت تشکرکنم که این قدر با حوصله برای ما نوشتی واین حس قشنگ و باما تقسیم کردی ازت ممنونم .میخوام امشب با خوندن زیارت عاشورا بچه هاتو از ته دل دعاکنم. خوشبختی و عاقبت به خیری همتونو ازخدای یکتا خواستارم .از ته دل میخوام خوشبختی و عاقبت به خیریشونو ببینی عروسو دوماد شدنشونو درکنارهمسر محترمت ببینی و کلی ارزوی خوب دیگه . [ماچ][بغل]

عطر یاس

ممنون که سر زدی خیلی خوشحالم کردی

حمیدرضا

سلام من در خدمت هستم .

هانی

شمیم جون واقعا بهت غبطه میخورم که انقدر خوبید و مهربون .واقعا خدا جواب صبر و خوبیتون رو داده.خدا رو شکر[قلب] با اون قلب مهربونت برای ماهم دعا کن که یک فرشته معصوم و ناز گیرمون بیاد ادرس وبم بالا نوشتم البته جز لینکت هم هستم

چشم به راه

ممنون که جوابمو ندادی!!!!!!!!!!!!!!!!

شهره

شمیم عزیزم تموم خط به خطی که میخوندم یاد همه ی راه های خودم می افتم من گفتم نه ساله آوردم اما چون شناسنامه داشت خیلی سخت گیری کردن پوست انداختیم البته ازهفت سالگی دنبالش بودیم نه ساله شد تا تحویل گرفتیم تو عزیزم تو عروسی دنبال کاراتون بودی من تو مرگ مادرم مادری که همه ی آرزوش بچه دارشدن من بود تو 12سال تحمل کردی من 22سال انتظار همچین روزی رو کشیدم من دو سال هرهفته دیدنش میرفتم وقت جدایی میمردم هرشب پشت ساختمونشون می رفتیم وتو خیالم براش لا لایی میخوندم بعد میومدیم خونه هربار قلبم رو میدیدم که ازسینم بیرون میاد به طرف ساختمونشون میره چه روز و شبهایی رو سر کردم تا بهش رسیدم میفهممت چی کشیدی اما درد من بیشتر بود کاش کسایی که بچه ندارن قبول میکردن یکی ازاین بچه ها رو قبول کنن اخه چه فرقی میکنه دختر من میگه مامان بچه های کوچیک نمیفهمن کجا هستن بزرگا خیلی درد میکشن چرا همه فقط دنبال بچه کوچیک هستن پس اینا چی؟من یه مادرم و بچه ام رو ازگوشتو پوستم میدونم[قلب]

آ

سلام عزیزم تبریک میگم .واقعا از ته دلم خوشحال شدم براشما و فرشته هاتون. اما از یه طرف دیگه واقعا امیدم نا امید شد...با این تفاسیری که شما گفتید ما به هیچ عنوان شرایط فرزند خواندگی رو نداریم... ان الله مع الصابرین...هفده سال گذشت ..حتما بقیه ش هم میگذره دیگه....خدا بزرگه....

فاطمه

چقدر قشنگ! خیلی برام جالب بود..

حباب

سلام.....خدااااا رو شکر که هدیه هات رسیدن والان پیشتن.....چند باری اومدم وبتاما وب جدیدت باز نشدبرام.......الان اشک شوق تو چشامه ....ایشالا خدا بهم همه 1 فرزند سلامت بده....و خدا رو شکر که به شماهم داه