به بهانه ی پخش سریال بی قراری

مادر خونده ی فرشته : من از بچگی عاشق نی نی بودم . و این از اون همه عروسکی که داشتم و برخی شون رو هنوز هم دارم پیداست . به عشق بچه دار شدن ازدواج کردم و همسری هم عاشق بچه بود . بچه ها هم مارو دوست داشتن چون رابطه ی خوبی با اون ها داشتیم . دلمون می خواست ما هم یه فرشته کوچولو داشته باشیم و از همون روز اول ازدواج به پدر و مادر شدن فکر می کردیم . اما بعد از ده سال هنوز خونمون ساکت بود خانوادمون دو نفره . ما که دلمون می خواست حداقل سه تا بچه داشته باشیم از یکیش هم خبری نبود . کلی عمل و خرج و هزینه و دو تا فرشته که نیمه راه از دست داده بودیمشون کلی روحیمون رو خراب کرده بود .

سه بار من رفتم زیر عمل و بیهوشی . یه بار همسری . هر بار که یکیمون می رفت اتاق عمل اون یکی یه سکته ی ناقص پشت در اتاق عمل می زد . عوارض داروها و افسردگی و چاقی و ... اش یه طرف به نتیجه نرسیدن و سکوت خونه طرف دیگه .

چند ماه بعد از ازدواجمون رفتیم بهزیستی و شرایط رو پرسیدیم . هنوز شرایطمون مساعد نبود و خوب اگه با یه بهانه ردمون می کردن این در هم به رومون بسته می شد به همین جهت منتظر شدیم تا کار ، سرمایه و شرایط زندگیمون اونقدر خوب بشه که بهانه ای برای نه شنیدن از بهزیستی باقی نمونه .

و این ماجرا همراه با ادامه ی درمان ده سال طول کشید . تو این فاصله از طرف دوست و آشنا سرپرستی کلی نی نی بی سرپرست بهمون پیشنهاد شد که هر کدوم به دلیلی نشد .

بالاخره بعد از ده سال روند فرزند پذیری تو بهزیستی آغاز شد . یه مسیر سخت ولی شیرین . اون ده سال رو اگه تحمل کرده بودیم به امید همین روزها بود و بالاخره وقتش رسید . دو سال انتظار

تو سال اول نه چیزی خریدیدم نه کاری کردیم چون یه جورایی سر دواندن بود . سال دوم دیگه افتادیم تو کار اداری و خرید سیسمونی و ...

رختخواب هاش رو خودم دوختم و کلی لباس براش بافتم . کتاب و اسباب بازی براش خریدیم و همه رو دور از چشم دیگران زیر تخت و توی کمد دیواری پنهان کردیم .

وقتی بهمون گفتن اومدن نی نی نزدیک شده این راز مگو رو به خانواده هامون گفتیم . اتاقشو رو رنگ کردیم ، لوازم خریداری شده رو بیرون آوردیم . تخت و کمد خریدیم و اتاقش رو چیدیم و منتظر شدیم از اینجا به بعد هر روز صبح تا پایان ساعت اداری قلبمون تند تر می زد چون هر لحظه منتظر تماسشون بودیم . این لحظه های آخر انتظار ، برخلاف تصور ما و حتی خود مسئولین بهزیستی همینطور طولانی تر می شد . یک ماه . دو ماه و سه ماه هم تموم شد پا توی ماه چهارم گذاشتیم .

( از اینجا به بعد ماجرا رو بر اساس حدس و گمان می نویسم )

بالاخره بعد از 12  سال انتظار که پنج شیش ماه آخرش هم خیلی سخت و دردناک گذشت ، تو خونه ی ما هم صدای گریه ی یه فرشته پیچید .

بر عکس پدر و مادرهای دیگه ما از خرابکاری ها و کثیف کاری های فرشتمون هم لذت می بردیم . نی نی تو مسیر رسیدن به ما خیلی سختی کشیده بود و وقتی برای اولین بار بغلش کردیم خیلی نحیف و یه کم هم مریض حال بود . کلی بهش رسیدیم ، دکتر بیمارستان و ...

بعد دو سه ماه تازه یه کم گوشت گرفته بود به تنش که دندون در آوردنش شروع شد و تب و ...

بچه ام تپل نشده دوباره لاغر شد هنوز چیزی از جشن ورودش به خانواده نگذشته براش جشن دندونی گرفتیم . جشن دندونی تموم نشده جشن تولد یک سالگی .

خلاصه خونمون غرق شادی بود . اونقدر باهاش بازی می کردیم که خیلی زودتر از بچه های دیگه ی فامیل به حرف افتاد .

نمی دونید چه حس قشنگی داشت وقتی برای اولین بار همسری رو بابا صدا زد . از ذوق اشک تو چشمامون حلقه زده بود .

خلاصه فرشته ما به حرف افتاد ، راه افتاد و بزرگ شد ، سه چهار ساله بود که سوالاش شروع شد . مامانی من چه جوری به دنیا اومدم ، تو دل تو بودم ، من رو از کدوم بیمارستان آوردی ؟

استرس همه ی وجود من و همسری رو گرفته بود . چه جوری ماجرا رو برای قلب کوچولوش جا بیاندازیم .

مشاوره ، سرچ اینترنتی و ... خلاصه پدرمون در اومد تا اون رو اماده کنیم که چند سال دیگه ماجرا رو براش تعریف کنیم . آخه معتقد بودیم فرشتمون حق داره بدونه از کجا او مده و کی بوده .

می گفتیم موقع ازدواجش ماجرا رو تعریف می کنیم . وقت خواست بره دانشگاه . با کمک همسرش یا ...

فکر می کردیم برای یه بچه ی سه چهار ساله تعریف یه همچین ماجرایی سخته پس بهتره فقط بهش دروغ نگیم اما گفتن واقعیت ها رو بذاریم برای چند سال بعد . نمی دونید با چه وسواسی براش یه مدرسه پیدا کردیم . هم محیطش سالم باشه هم بتونه آینده ی علمی فرشته مون رو تضمین کنه . اولین کارنامه اش رو که گرفتیم غرق در شادی بودیم .

صبح داشتم کارام رو ردیف می کردم که وقتی فرشته از مدرسه اومده بود طبق قولی که بهش داده بودیم بریم بیرون و جشن اولین کارنامه اش رو بگیریم . به مامان بزرگ ها هم خبر داده بود برای شام بیان رستوران همیشگی . زنگ زدم قنادی که کیک دخترم سر ساعت آماده باشه که باباش بره بگیره و بیاره رستوران ، هنوز گوشی رو نذاشته بودم که تلفن زنگ خورد .

یه خانمی بود صدایش رو نمی شناختم ولی اون من رو با فامیلی صدا کرد و پرسید مامان فرشته هستید ، دلم از جا کنده شد فکر کردم تو مدرسه اتفاقی افتاده اما ...

شب تو رستوران مثل آدم ها گیج و منگ بودم . چند بار قاشق از دستم افتاد نوشابه ام رو چپ کردم رو میز . گفتم فشارم افتاده . مامانم اصرار می کرد بعد از  رستوران برم یه درمانگاه ولی گفتم با یه آب قند بهتر می شم . گفتم داروهای تیروئیدم دو سه روزه تموم شده و وقت نکردم برم داروخانه . الان می ریم سر راه از یه شبانه روزی می گیریم و می خورم و تا فردا بهتر می شم .

صبح به همسری گفتم من حالم خوب نیست فرشته رو گذاشتی مدرسه تلفنی مرخصی بگیر و برگرد خونه می ترسم با این حالم تنها بمونم .

همسری فرشته مون رو برد مدرسه و برگشت دید من حاضر و آماده پشت درم . گفت بریم کدوم دکتر . گفتم دکتر نه . گفت اینقدر حالت بده که می خوای بری بیمارستان . گفتم نه بریم بهزیستی .

جا خورد بهزیستی برای چی ؟

بالاخره طاقتم تموم شد و زدم زیر گریه .

امروز باید بریم بهزیستی والدین فرشتمون پیدا شدن .

همسری دلداریم می داد که حتما اشتباهی شده ولی خودش رنگ به چهره نداشت .

پرسید چرا از دیروز چیزی نگفتی ؟ گفتم ترسیدم مونده بودم چه جوری بهت بگم گفتم اینجوری حداقل تو جشن فرشتمون تو و بقیه شادین و فقط من ...

گفت خوب جشنمون رو می انداختیم یه روز دیگه .

گفتم یعنی یعنی ما باز هم می تونیم با فرشتمون جشن بگیریم ؟

رسیدیم به بهزیستی خانم ... کارمند جدید بود سه سال بود که به این شعبه اومده بود اما اون یکی مشاور خودمون تو روند فرزند پذیری بود . اون ها حرف می زدن و من زار زار گریه می کردم . نمی دونم اصلا همسری حرف هاشون رو می شنید ؟

گفتم : این مادر اگه مادر بود بچه اش رو رها نمی کرد . یادتون نیست چقدر ضعیف بود یادتون نیست کلیه هاش عفونت کرده بود . عکسش رو در آوردم و گفتم این همون بچه ایه که شما به من تحویل دادین ؟ ببینید چقدر شاد و سرحاله . انتظار دارید بدیمش به اون مادر که دوباره یه جایی رهاش کنه و ...

چه تضمینی داره که ...

همینجور بدون توجه به جواب هایی که می شنیدم از حق و حقوق و آینده ی فرشته مون حرف می زدم . مطمئن بودم که تو زندگی با من و همسری خوشبخت تره و نمی خواستم عزیزترین کسم که تو ناز و نعمت بزرگش کردم یه بار دیگه طعم سختی رو بکشه . گفتم من بهتریمن وکیل ها رو می گیرم ولی اجازه نمی دم یه بار دیگه با سرنوشتش بازی بشه .

اما نتیجه ی این کش مکش رو می ذارم برای پست بعدی

/ 7 نظر / 4 بازدید
کژال

عزیزم با خوندن مطلبت حالم خراب شد و واقعا بدنم یخ کرد . پیش خودم گفتم یعنی واقعا اگه این اتفاق بی افته چکار میکنیم ، من دیگه طاقتش را ندارم اصلا نمیخواهم به اون قسمت ماجرا فکر کنم به نظر من تو هم نکن بسپار به دست زمان [ناراحت]

مهرناز مامان ايمان

بچه ها صدها بار اين جمله رو شنيديد مادر و پدر بودن به لقاح نيست حامله شدن دليل مادر بودن نيست لقاح و حاملگي فقط يه اتفاقه ولي مادر و پدر رو خدا انتخاب ميكنه همه شماها والدين اصلي بچه هاتون هستين چيزي كه خدا داده چطوري ميتونه انسان پس بگيره؟اونا از ازل بچه هاي شمابودن و حكمتي در كار بوده كه اينجوري به شما رسيدن از اين بحث خوشم نيومئ ببخشيد گلي جون ادامه نده مادر ململ يكي هست و اون تويي

نيلو

عزيزم شميم جون من تازه ميخوام شروع كنم تازه ميخوام برم درخواست بدم ،كلي پيش خودم فكر كردم تا با ترسام و دلهره هام كنار بيام ولي تو دلم حسابي خالي كردي ،تو رو خدا تو هم به اين چيزا فكر نكن ،خدا اگي بهت بچه بده خودش هم برات نگهش ميداره اون يه امانت مثل همه بچه هاي ديگه ،ولي يه امانت از طرف خدا نه كس ديگه

نيلو

راستي شميم جون يه سوال داشتم ،براي اينكه فرزند رو بگيري همون موقع بايد چيزي بنامش بزني يا بعد ،و چي و چقد و اينكه حتما بايد سند داشته باشي

گلاب

حتی اگر این پست را هم نخوانیم این فکر تمام مدت با ما راه خواهد رفت... تو دیگر ترسهایمان را یادمان نیاور شمیم... ما، همه کسانی که یک پرونده فرزند خواندگی در یکی از کمدهای بهزیستی این کشور داریم، می دانیم که شاید جزو آن سه درصد باشیم... می دانیم شمیم ، می دانیم ... اما چو فردا شود فکر فردا کنیم من مشکل دارم با اینکه پیش پیش بنشینیم با ترسهایمان خلوت کنیم... فرار نیست ... نه ... این مدل فکر کردن به نظر من خوشی های حال را بی شک بی رمق می کند شمیم...

گلاب

نتونستم تو اون وبلاگ کامنت بگذارم اینجا می نویسم برای همون پست بی قراری خودت منتقلش کن : وقتی می دونیم سه تا از صدتا فرزندخوانده برمیگردن خب پس غافل گیری نداره... می دونیم ... اما به نظر من یه چیزی مثل یاد مرگ خیلی وجه شبهی با این مورد برای مقایسه نداره ... اگر مرگ رو هر لحظه یادآوری کنیم امورمون اصلاح می شه اما اگر هر لحظه به این فکر کنیم که این بچه ای هم که امانت گرفتیم ( که البته به نظر من صد در صد بچه ی خودمون هم بود امانت بود و هر لحظه ممکن بود خدا بگیرتش مثل الان که نداده بهمون) داغون میشیم و این اضطراب منتقل میشه ناخودآگاه و اون بچه هم اضطراب جدایی پیدا می کنه که تو بهتر از من می دونی که درصد زیادی از بچه های زیر شش سال این اضطراب رو دارن و تا بزرگ سالی همراهشون می مونه ... به نظر من ما از خیلی راه های دیگه که به مراتب ریسکش از این راه بیشتر بود می تونیستیم پدر و مادر خوانده بشیم حالا با این راه که درصد ریسکش پایین تره نباید به این فکر کنیم که حالا نکنه غافل گیر بشیم این همه مادر شهید داغ جوون دیده غافل گیر نشدن وقتی بچه شون رو پس دادن به صاحبش ... تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار راستی شمیم! ای

شاتوت

شاگردان سال اول دبستان کلاس درباره عکس خانواده‌ای بحث می‌کردند. در عکس پسر کوچکی , رنگ موی متفاوتی با سایر اعضای خانواده داشت. یکی از بچه‌ها اظهار کرد که او فرزندخوانده است و دختر کوچکی بنام سارا گفت: من درباره فرزندخواندگی همه چیز را می‌دانم چون خودم فرزندخوانده هستم. یکی دیگر از بچه‌ها پرسید فرزندخواندگی یعنی چه؟! سارا گفت: یعنی اینکه به جای شکم در قلب مادرت رشد کنی.