سلام به عزیزای دلم .

ببخشید که یه کم دیر به دیر میام . آخه یه دفعه برای دو تا فرشته مادر شدن کار سختیه .

ممخصوصا که فرشته ها اهل خوابیدن هم نباشن .

هفته ی اول ورود فرشته ها کلا به مهمونی گذشت .

هفته ی دوم دکتر و چکاب و ... بچه ها و مریضی سخت خودم تا همین امروز

و از هفته ی سوم که همین هفته باشه قبل از اینکه فرشته هام خیلی به خونه عادت کنن اون ها رو به مهد بردم . با وجودی که تا عید مرخصی داشتم ترسیدم خیلی به خونه وابسته بشن و مهد بردنشون بعد از عید دشوار بشه . لذا خودم هم رفتم سرکار .

راستش چون به جای یه فرشته دو تا فرشته خدا به من داد دیگه خدا رو خوش نمی یاد که از اطرافیان کمک بگیرم و بار رو دوششون بشم و الا با مهد کودک کاملا مخالفم .

البته مهد کودک تو محل کار خودمه و مسئولینش همکارام هستن ولی ترجیح دادم فرشته ها نفهمن و مزاحم کار من و بقیه ی همکارام نشن .

ولی وقتی صدای من رو می شنون ...

خیلی به هم وابسته شدیم . اونقدر که باورمون نمی شه که یه روزی این فرشته ها نبودن .

دیروز برای اولین بار فرشته ا رو بردیم پارک ارم . خیلی بهشون خوش گذشت .

الان هم دارن از سر و کول باباییشون بالا می رن .

و من که الان نزدیک به 40 ساعته نخوابیدم ( به جهت شب بیداری های فرشته ای نازنین ) دارم برای شما از شیرینی های یک دردسر بزرگ می نویسم .

خیلی کار سختیه . شب ها زودتر از یک و نیم دو به رختخواب نمی رم . صبح باید ÷نج از خواب بیدار بشم . تازه اگه این 4 ساعت خواب باشه که با بهانه گیری ها و تغذیه ی شبانه ی فرشته ها عملا این سه چهار ساعت هم به بیداری می گذره .

اما شکر خدا تنها چیزیه که از ذهنم می گذره .

به خاطر دو تا فرشته ی دوست داشتنی و شیرین که به ما عطا کرد .

فرشته هایی که یکسره جیغ میزنن : مامان . بابا

باورم نمیشه الان 19 روزه که خونه ی ما خونه ی فرشته هاست .

راستی همون هفته ی اول دخترم رو هم به پدرش محرم کردیم .

یعنی هنوز هیچی نشده علاوه بر مادر شدن مادر زن هم شدم ههههههههههههههههه