هر چند وقت یک بار تلویزیون یه فیلم یا یه سریال با موضوع فرزند خواندگی پخش می کنه و هر بار هم نویسنده برای اب و تاب دادن به ماجرا و بازی با احساسات بیننده ها کلی مطالب غیر واقعی رو تو ماجرا می گنجونه ؛ و تماشا چی های خودش رو به اصطلاح فیلم می کنه و تصورغلطی از روند فرزند پذیری و قوانین فرزند خواندگی برای مردم ایجائد می کنه که مامان های منتظر و مامان های فرشته های آسمونی به خوبی با اون ها آشنا هستند .

آخرین اون ها سریال بی قراری بود که خلاصه ی داستان از این قرار بود :

پدری موجب به زندان افتادن مادر می شه و فرزند رو به یه زوج نابارور می فروشد . مادر از زندان آزاد می شود و می خواهد دخترش را باز پس گیرد . والدین جدید کودک او را بر می دارند و برای سکونت ظاهرا به خارج از کشور و در حقیقت دور از دسترس مادر می روند ؛ پایان

و این بهته ای شد که من این پست جدید رو بذارم .

اگه ما یکی از اون سه درصد خانواده هایی باشیم که پس از مدتی والدین بیولوژیک فرزندمون پیدا بشه هرکدوم از ما و والدین بیولوژیک فرشتمون چه عکس العملی نشون خواهیم داد ؟


مادر خونده ی فرشته : من از بچگی عاشق نی نی بودم . و این از اون همه عروسکی که داشتم و برخی شون رو هنوز هم دارم پیداست . به عشق بچه دار شدن ازدواج کردم و همسری هم عاشق بچه بود . بچه ها هم مارو دوست داشتن چون رابطه ی خوبی با اون ها داشتیم . دلمون می خواست ما هم یه فرشته کوچولو داشته باشیم و از همون روز اول ازدواج به پدر و مادر شدن فکر می کردیم . اما بعد از ده سال هنوز خونمون ساکت بود خانوادمون دو نفره . ما که دلمون می خواست حداقل سه تا بچه داشته باشیم از یکیش هم خبری نبود . کلی عمل و خرج و هزینه و دو تا فرشته که نیمه راه از دست داده بودیمشون کلی روحیمون رو خراب کرده بود .

سه بار من رفتم زیر عمل و بیهوشی . یه بار همسری . هر بار که یکیمون می رفت اتاق عمل اون یکی یه سکته ی ناقص پشت در اتاق عمل می زد . عوارض داروها و افسردگی و چاقی و ... اش یه طرف به نتیجه نرسیدن و سکوت خونه طرف دیگه .

چند ماه بعد از ازدواجمون رفتیم بهزیستی و شرایط رو پرسیدیم . هنوز شرایطمون مساعد نبود و خوب اگه با یه بهانه ردمون می کردن این در هم به رومون بسته می شد به همین جهت منتظر شدیم تا کار ، سرمایه و شرایط زندگیمون اونقدر خوب بشه که بهانه ای برای نه شنیدن از بهزیستی باقی نمونه .

و این ماجرا همراه با ادامه ی درمان ده سال طول کشید . تو این فاصله از طرف دوست و آشنا سرپرستی کلی نی نی بی سرپرست بهمون پیشنهاد شد که هر کدوم به دلیلی نشد .

بالاخره بعد از ده سال روند فرزند پذیری تو بهزیستی آغاز شد . یه مسیر سخت ولی شیرین . اون ده سال رو اگه تحمل کرده بودیم به امید همین روزها بود و بالاخره وقتش رسید . دو سال انتظار

تو سال اول نه چیزی خریدیدم نه کاری کردیم چون یه جورایی سر دواندن بود . سال دوم دیگه افتادیم تو کار اداری و خرید سیسمونی و ...

رختخواب هاش رو خودم دوختم و کلی لباس براش بافتم . کتاب و اسباب بازی براش خریدیم و همه رو دور از چشم دیگران زیر تخت و توی کمد دیواری پنهان کردیم .

وقتی بهمون گفتن اومدن نی نی نزدیک شده این راز مگو رو به خانواده هامون گفتیم . اتاقشو رو رنگ کردیم ، لوازم خریداری شده رو بیرون آوردیم . تخت و کمد خریدیم و اتاقش رو چیدیم و منتظر شدیم از اینجا به بعد هر روز صبح تا پایان ساعت اداری قلبمون تند تر می زد چون هر لحظه منتظر تماسشون بودیم . این لحظه های آخر انتظار ، برخلاف تصور ما و حتی خود مسئولین بهزیستی همینطور طولانی تر می شد . یک ماه . دو ماه و سه ماه هم تموم شد پا توی ماه چهارم گذاشتیم .

( از اینجا به بعد ماجرا رو بر اساس حدس و گمان می نویسم )

بالاخره بعد از 12  سال انتظار که پنج شیش ماه آخرش هم خیلی سخت و دردناک گذشت ، تو خونه ی ما هم صدای گریه ی یه فرشته پیچید .

بر عکس پدر و مادرهای دیگه ما از خرابکاری ها و کثیف کاری های فرشتمون هم لذت می بردیم . نی نی تو مسیر رسیدن به ما خیلی سختی کشیده بود و وقتی برای اولین بار بغلش کردیم خیلی نحیف و یه کم هم مریض حال بود . کلی بهش رسیدیم ، دکتر بیمارستان و ...

بعد دو سه ماه تازه یه کم گوشت گرفته بود به تنش که دندون در آوردنش شروع شد و تب و ...

بچه ام تپل نشده دوباره لاغر شد هنوز چیزی از جشن ورودش به خانواده نگذشته براش جشن دندونی گرفتیم . جشن دندونی تموم نشده جشن تولد یک سالگی .

خلاصه خونمون غرق شادی بود . اونقدر باهاش بازی می کردیم که خیلی زودتر از بچه های دیگه ی فامیل به حرف افتاد .

نمی دونید چه حس قشنگی داشت وقتی برای اولین بار همسری رو بابا صدا زد . از ذوق اشک تو چشمامون حلقه زده بود .

خلاصه فرشته ما به حرف افتاد ، راه افتاد و بزرگ شد ، سه چهار ساله بود که سوالاش شروع شد . مامانی من چه جوری به دنیا اومدم ، تو دل تو بودم ، من رو از کدوم بیمارستان آوردی ؟

استرس همه ی وجود من و همسری رو گرفته بود . چه جوری ماجرا رو برای قلب کوچولوش جا بیاندازیم .

مشاوره ، سرچ اینترنتی و ... خلاصه پدرمون در اومد تا اون رو اماده کنیم که چند سال دیگه ماجرا رو براش تعریف کنیم . آخه معتقد بودیم فرشتمون حق داره بدونه از کجا او مده و کی بوده .

می گفتیم موقع ازدواجش ماجرا رو تعریف می کنیم . وقت خواست بره دانشگاه . با کمک همسرش یا ...

فکر می کردیم برای یه بچه ی سه چهار ساله تعریف یه همچین ماجرایی سخته پس بهتره فقط بهش دروغ نگیم اما گفتن واقعیت ها رو بذاریم برای چند سال بعد . نمی دونید با چه وسواسی براش یه مدرسه پیدا کردیم . هم محیطش سالم باشه هم بتونه آینده ی علمی فرشته مون رو تضمین کنه . اولین کارنامه اش رو که گرفتیم غرق در شادی بودیم .

صبح داشتم کارام رو ردیف می کردم که وقتی فرشته از مدرسه اومده بود طبق قولی که بهش داده بودیم بریم بیرون و جشن اولین کارنامه اش رو بگیریم . به مامان بزرگ ها هم خبر داده بود برای شام بیان رستوران همیشگی . زنگ زدم قنادی که کیک دخترم سر ساعت آماده باشه که باباش بره بگیره و بیاره رستوران ، هنوز گوشی رو نذاشته بودم که تلفن زنگ خورد .

یه خانمی بود صدایش رو نمی شناختم ولی اون من رو با فامیلی صدا کرد و پرسید مامان فرشته هستید ، دلم از جا کنده شد فکر کردم تو مدرسه اتفاقی افتاده اما ...

شب تو رستوران مثل آدم ها گیج و منگ بودم . چند بار قاشق از دستم افتاد نوشابه ام رو چپ کردم رو میز . گفتم فشارم افتاده . مامانم اصرار می کرد بعد از  رستوران برم یه درمانگاه ولی گفتم با یه آب قند بهتر می شم . گفتم داروهای تیروئیدم دو سه روزه تموم شده و وقت نکردم برم داروخانه . الان می ریم سر راه از یه شبانه روزی می گیریم و می خورم و تا فردا بهتر می شم .

صبح به همسری گفتم من حالم خوب نیست فرشته رو گذاشتی مدرسه تلفنی مرخصی بگیر و برگرد خونه می ترسم با این حالم تنها بمونم .

همسری فرشته مون رو برد مدرسه و برگشت دید من حاضر و آماده پشت درم . گفت بریم کدوم دکتر . گفتم دکتر نه . گفت اینقدر حالت بده که می خوای بری بیمارستان . گفتم نه بریم بهزیستی .

جا خورد بهزیستی برای چی ؟

بالاخره طاقتم تموم شد و زدم زیر گریه .

امروز باید بریم بهزیستی والدین فرشتمون پیدا شدن .

همسری دلداریم می داد که حتما اشتباهی شده ولی خودش رنگ به چهره نداشت .

پرسید چرا از دیروز چیزی نگفتی ؟ گفتم ترسیدم مونده بودم چه جوری بهت بگم گفتم اینجوری حداقل تو جشن فرشتمون تو و بقیه شادین و فقط من ...

گفت خوب جشنمون رو می انداختیم یه روز دیگه .

گفتم یعنی یعنی ما باز هم می تونیم با فرشتمون جشن بگیریم ؟

رسیدیم به بهزیستی خانم ... کارمند جدید بود سه سال بود که به این شعبه اومده بود اما اون یکی مشاور خودمون تو روند فرزند پذیری بود . اون ها حرف می زدن و من زار زار گریه می کردم . نمی دونم اصلا همسری حرف هاشون رو می شنید ؟

گفتم : این مادر اگه مادر بود بچه اش رو رها نمی کرد . یادتون نیست چقدر ضعیف بود یادتون نیست کلیه هاش عفونت کرده بود . عکسش رو در آوردم و گفتم این همون بچه ایه که شما به من تحویل دادین ؟ ببینید چقدر شاد و سرحاله . انتظار دارید بدیمش به اون مادر که دوباره یه جایی رهاش کنه و ...

چه تضمینی داره که ...

همینجور بدون توجه به جواب هایی که می شنیدم از حق و حقوق و آینده ی فرشته مون حرف می زدم . مطمئن بودم که تو زندگی با من و همسری خوشبخت تره و نمی خواستم عزیزترین کسم که تو ناز و نعمت بزرگش کردم یه بار دیگه طعم سختی رو بکشه . گفتم من بهتریمن وکیل ها رو می گیرم ولی اجازه نمی دم یه بار دیگه با سرنوشتش بازی بشه .

اما نتیجه ی این کش مکش رو می ذارم برای پست بعدی