یکی از دوستان یه سوالی ÷رسیده بود و چون یادداشتش خصوصی بود و پاسخش مفصل جوابش رو اینجا گذاشتم

وقتی فرشته های گلت رو تحویل گرفتی تمام واکنش های گفتاری و حرکتیشون مطابق با سنشوت بود؟یا احساس می کردی هیچوقت باهاشون کار نشده؟بیشتر در مورد فرزند کوچکترت دارم می پرسم،تا اونجایی که فهمیدم بین یک تا دو سال بود دیگه،چه کارهایی کردی براش؟پهلوی دکتر خاصی بردید یا خودتون باهاش کار کردید درست شد .

وقتی فرشته هام وارد زندگیمون شدن به گفته ی مسئولین بهزیستی دخترم یک و نیم ساله بود و پسرم هم یک سال بزرگتر . پسرم یکی دو ماه بود از بخش شیرخوار بیرون رفته بود و دقیقا یک سال مهمون بهزیستی بودن .

بخش شیر خوار بهزیستی رو حتما تو تلویزیون دیدید یه اتاق با تخت های بلند که چهار طرفش نرده های بلنده . بچه ها روی تختشون بازی می کنن . دراز می کشن و می خوابن . معمولا به جهت تعداد کم نیرو و حجم کار بالا برای پرستارها فرصتی باقی نمی مونه تا مثل یه مادر با تک تک بچه ها سر و کله بزنن .

خوب دخترم دقیقا تمام زمانی رو که باید اغاز تکلمش می بود تو این یک سال از دست داده بود و پسرم هم تقریبا همینطور . بچه های شیر خوار به ندرت مردها رو می بینند و در مقابل تعداد زیادی خانم که همشون رو مامان صدا می کردن .

فرشته های من به لحاظ حرکتی مشکلی نداشتن چون خیلی پر انرژی ب و با نشاط اند اما برای حرف زدن خیلی مشکل داشتن .

دخترم شاید به زحمت 10 کلمه بلد بود و پسرم هم هنوز مثل بچه های یکی دو ساله برای بیان خواسته اش جیغ می کشید و یا اشاره می کرد  شاید به زحمت دایره ی لغاتش به 40  یا 50 تا می رسید. همین کلمه های اندک رو هم بیشتر وزنش رو می گفتن تا تلفظ حتی غلطش رو .

  • بزرگترین علتی که باعث شد خودم رو باز خرید نکنم همین تأخیر کلامی فرشته ها بود . ترجیح دادم برن مهد تا با هم سن های خودشون مراوده داشته باشن و کم کم رو روال بیافتن .
  • پسرم ماه های اول نتونست تو کلاس هم سناش باشه و مهد رو از کلاس شیرخوارها شروع کرد .
  • خودم باهاشون تلفظ حروف رو کار می کنم ( شبیه به کارهایی که تو گفتار درمانی انجام می شه )
  • دائم براشون شعر می خونیم و کلمات رو تکرار می کنیم .
  • شاید سخت باشه ولی گاهی یک سوال رو تا ده بار هم می پرسن و من هم جواب می دم .
  • موقع حرف زدن سعی می کنم حروف رو شمرده تلفظ کنم تا حالت تلفظ رو روی لب ها و زبانم ببینند
  • موقع تلفظ کلمات روی حروفی که تلفظش براشون سخت تره یا مخرجش خیلی با چشم نمی شه دید (مثل ف . ش ) تاکید چند ثانیه ای می کنم

و البته این کارها مفید بوده . الان پسرم کاملا صحبت می کنه البته گاهی نیاز به مترجم داره و دخترم هم جملات دو سه کلمه ای رو می تونه استفاده کنه اما با وجودی که ظاهرا دو سالش تموم شده هنوز تو تلفظ اکثر حروف مشکل داره . البته من می فهمم چی می گه و برای دیگران هم ترجمه می کنم .

هر دو شون با من و پدرشون خوب حرف می زنن ولی با دیگران نه چندان البته با پدر بزرگ و مادربزرگاشون هم راحت صحبت می کنن.

باید یه نکته ای رو هم بگم . من با توجه به هوش بالاشون احساس کردم نیازی به دکتر نیست . مثلا پسرم باشنیدن یک بار هر شعری رو تقریبا حفظ می شه اگرچه اون رو نمی خونه ولی می بینم بعد چند دقیقه برای عروسکا یا ماشینش زمزمه می کنه . اما اگه اینقدر باهوش نبودن و یا تأثیر عملکردم کند تر بود حتما از برنامه ی گفتار درمانی استفاده می کردم .

البته در کنار سختی ها لذت زیادی داشت دیدن زبان باز کردن فرشته هامون تو این چند ماه مخصوصا وقتی همه ی کلمات فقط صداهای کشیده داشته باشن و دو سه حرف ثابت و مثلا همشون با ت یا د شروع بشن 

خیل یچیزها رو مثل حرف زدن باید بهشون یادمی دادم .

اون ها فقط تخت دیده بودن عروسک و ماشین .

از تیر چراغ برق و درخت گرفته تا برنج خام براشون تازگی داشت . اولین بار وقتی ماکارونی خام رو دیدن می خواستن بخورن . نمی دونستن ظرف شستن چیه لباس شستن چیه و خیلی چیزهای دیگه .

در حالیکه بچه های دیگه از نوزادی این چیزها رو می بینن و نا خود آگاه اسمشون رو از اطرافیان می شنون .

بچه ای که مراحل طبخ غذا رو ندیده نمی تونه منتظر بمونه برنج بپزه . نمی تونه صبر کنه چایی دم بکشه . بچه ای که مغازه ندیده نمی دونه خریدن یعنی چی .

ما تمام این چیزها رو براشون تو این مدت توضیح دادیم . بردیمشون نونوایی تا نون پختن رو ببینن . بردیمشون باغ تا چیدن میوه از درخت رو ببینن . و تو آشپزخونه مثل یه استاد آشپزی هر بار که خواستم غذا درست کنم اقلا ده بار مراحش رو براشون توضیح دادم .

شاید به همین دلیله که کارشناس ها می گن فرزند پذیری بچه های یک تا سه سال خیلی سخته و سخت تر از اون فوران اضطراب جدایی و مسایل تربیتی این سنه .

بچه هایی که تو این دوره ی حساس و مهم یک سال تو بهزیستی بودن خیلی از مهارت ها رو هم بلد نبودن مثل ابراز محبت . بوسیدن . احساس خطر . شناخت اطرافیان و درجه بندی این شناخت (مثلا ناگهان ممکنه تو خیابون تو بغل هر غریبه ای برن یا دنبالش راه بیافتن نه به اندازه بچه های دیگه بلکه تک تک افرادی که به فاصله ی یک متری شون می رسه یا بهشون لبخندی می زنه ) 

خلاصه اینکه سخت بود ولی شیرین . ما تازه بعد 4-5 ماه داریم به تعادل می رسیم  اما هیچ کس نمی تونه سرعت بالای پیشرفتشون رو انکار کنه .

و ما باز هم باید بگوییم الحمد لله